خرید بک لینک
فعلا هیچ دوستی ندارم و اگه راستشو بخوای نمیخوام دوستی هم داشته باشم کل نسل من یه مشت اسکل خنگ هستن که اکه یه لحظه موبایلشونو برداری رسما بهت حمله میکنن بدون ایموجی نمیتونن ارتباط برقرار کنن اونا فکر میکنن دنیا میخواد بدونه اونا درحال تاکو خوردنند علامت تعجب،شکلک لبخند شکلک لبخند انگار به پشممون میگ

برچسب: نویسنده: مبین طباطبایی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 11:23

امروز وقتی این حجمه از سر سبزی رو تو خونمون حس کردم به خودم گفتم واقعا کجا میخوای بری؟ چظوری میتونی این بهشت رو ول کنی لعنتی!!!این همه درخت این همه گل !!! چطوری میخوای از این شهر و از این روستا دل بکنی ازجایی که وقتی توش نفس میکشی بوی گل و سنبل میاد نه دود. شبا بوی گل شب بو دیوونت میکنه هر فصل یه م

برچسب: نویسنده: مبین طباطبایی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 11:23

گور بابای کسایی که فک میکنن من تهران قبول نمیشم واسه کسایی که بهم ایمان دارن خر خونی میکنم واسه کسایی که بهم امید دارن مامان/اقای محمدی/ عمو طالب/طاها/سالار/اقای حسن تبار/اقای محمدزاده/واسه فاطی زهرا :)))) واسه اقای ریحانیان واسه همه ی این برچسب هایی که روشون نوشتم مهندسی کامپیوتر قلب قلب و زدم به

برچسب: نویسنده: مبین طباطبایی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 11:23

و نوشتن تنها راه نجات ماست...
________
شاید من اون چیزی که تو وبلاگم میبینید نیستم!!
شایدم اون چیزی که بیرون از اینجا هستم نیستم!! :)
ولی هستم :)) زنده ام و زندگی میکنم
------
ناوردائی(آدرس وبلاگ) برای من نماد تغییر ناپذیرییه

برچسب: نویسنده: مبین طباطبایی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 20:37

تابستون بود و منم تو کتابخونه نشسته بودم و خسته از این همه درس نخوندن ها و اینو پشت کتاب فیزیکم نوشته بودم

من مثل دیوارم/دیوار اهنگ گوش نمیده/دیوار تفریح نمیکنه/دیوار روزی پنج تا هفت ساعت میتونه بخوابه/دیوار مسافرت نمیره/دیوار اینستاگرام نمیره/دیوار نمیتونه یاد روزای خوب گذشته بیفته/دیوار نمیتونه از کنکور بترسه

دیوار باید شریف قبول شه

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 4:2 توسط MaDMaD |

برچسب: نویسنده: مبین طباطبایی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 20:37

راستش این وبلاگ واسم مثل یه کتاب بود که نویسندش خودم بودم و از نوشتن لذت میبردم احساس میکنم باید جلد اولشو تموم کنم.دیگه نوشتن توش حالمو آنچنان خوب نمیکنه. دیگه ازون نوشته های بی هدف که فقط واسه دل خودم مینوشتم خبری نیست. یه روزی برمیگردم و جلد دوم رو شروع میکنم.دوباره واسه دل خودم!!!شاید همین فردا،شایدم سال ها بعد

M.a.h :)

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 4:12 توسط MaDMaD |

برچسب: نویسنده: مبین طباطبایی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 20:37

مرگ آرزو ها فقط پایان ارزوی یک آدم نیست،بلکه اتمام همه زندگی آدم است در مرگ آرزو ها ظاهرا فقط یه آرزو به قتل میرسه ولی به عمق فاجعه که نگاه کنی میبینی مالک سابق آرزو هم کشته شده چون آدمی با آرزوهایش زندست * میخوام برگردم به حالت قبل میخوام برگردم به خرخونی میخوام این عذاب وجدان رو بندازم دور :((( و

برچسب: نویسنده: مبین طباطبایی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 20:37

امتحان نهایی دیفرانسیل داریم فردا من نه شب تازه شروع کردم :))) این زهر ماری رو خوردم که خوابم نبره از درس آخر شروع کردم و هنوز انتگرال تموم نشده!! حداقل 14 نمره از فصلای آخر میاد

مشتق و انتگرال نگاییدم :)


برچسبها: نهایی بی ناموس
+ نوشته شده در جمعه پنجم خرداد ۱۳۹۶ساعت 23:1 توسط MaDMaD |

برچسب: نویسنده: مبین طباطبایی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 20:37

ب جرعت میتونم بگم اولین امتحان زندگیم بود که یه لحظه ترسیدم پاس نکنم
برچسبها: طراح عمه ننه
+ نوشته شده در شنبه ششم خرداد ۱۳۹۶ساعت 18:29 توسط MaDMaD |

برچسب: نویسنده: مبین طباطبایی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 20:37

و نوشتن تنها راه نجات ماست...
________
شاید من اون چیزی که تو وبلاگم میبینید نیستم!!
شایدم اون چیزی که بیرون از اینجا هستم نیستم!! :)
ولی هستم :)) زنده ام و زندگی میکنم
------
ناوردائی(آدرس وبلاگ) برای من نماد تغییر ناپذیرییه

برچسب: نویسنده: مبین طباطبایی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 20:37

از موقعی که سکته مغزی کرده بود تا حالا یه لبخند کوچیک هم رو صورتش ندیده بودم همش عصبی بود ازینکه یه نصفه آلزایمر گرفته و نمیتونه حرف بزنه چون کلمات یادش نمیاد و گله میکرد از 19 تا قرصی که هر روز میخوره حالا بماند که منو اشتباهی بعضی وقت ها موسی و بعضی وقت ها محسن و بعضی وقت ها طاهره صدا میکنه ولی ام

برچسب: نویسنده: مبین طباطبایی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 20:37

میم اومد دم خونم گفت سوالای امتحان نهایی ادبیات رو 60 تومن خریدم و بیست میشم امشب میخوام فیزیکو بخرم صد تومن تو هم میخوای؟ جواب مستقیم بهش ندادم ولی یه جور حرف زدم انگار رازی ام :))) گفت ساعت پنج صبح زنگ میزنم بهت بیا خونمون :| اگه نگیرم میدونم تعریفی هاشو نمیتونم بنویسم اگه بگیرم میدونم تا آخر عمر

برچسب: نویسنده: مبین طباطبایی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 20:37

صفحه بندی